تبليغاتX
خيابا‌ن‌هاي سرگردان

 

چشمانم خانهی زنبورهاست

و تنم عنکبوتخانه

از حوالی حضورم کوچیدهاند

فصلهاست

هیچ پرندهای دستان لرزانم را               

                    با سرشاخهای شکوفا

                                     برابر نمیگیرد.

 

چندیاست

کلمات

سکوت آشکارم را

          سرودی نمیکند

            صدایی نمیکند

بادبانها را برافراشتهایم

                      ـناخودآگاهـ

از دوردستها

ندایی به رفتنمان فرامیخواند

                       ـبه کدام ناکجا؟ـ

نومیدی چرکینی جریان دارد

خاطر رییس جمهور از طغیان کابلرود آسوده باد!

 

***

آه

کابل

کابل

کابل

دستانی بهگدایی

چشمان گریان بهنومیدی گشوده

چهرههای مبهوت، چروکیده، خسته

کودکان قوت لایموت در زبالهها جوینده

کودکان امروز، فردایی در عفونت خیابانها گمشده

زنان پشیمان از زایمان

مردان دوتا شده

مردان شبانهروز کراچی

عرق شرم و حقارت برجبین

مردان شبانهروز بارچی

آه

کابل

سرو و سوسن و سنبل از یاد برده

کاریکاتور مدنیت و مدرنیت  

جنازهای بر دوش خاک، بوگرفته.

 

***

چه مرگمان است؟

دمکراسی نداریم که داریم

آزادی نداریم که داریم

آری

همهچیز داریم

برابری هست

نان هست

آب هست

برق هست

سرک هست

تولسی هست

جومونگ هست

پرنا هست

کابل دبی هست

شام پاریس هست

کابل ستی سنتر هست

ستارهی افغان هست

افغان مدل هست

شورای ملی هست

حقوق بشر هست

طالبان هست

جامعهی جهانی هست

تریاک هست

پس،

نگران چهچیزی هستیم؟

همهجا گل و بلبل است!

 

***

چشمان من ـاماـ خانهی زنبورهاست

دیرگاهیاست، واژگان شاعرانه

                           از ذهن و زبانم کوچیدهاند

ذهن و زبانم خانهی عنکبوتهاست

خواستم

سکوتمرگم را بندبند سرود و صدا کنم

                                                فریاد کنم 

نخواستم

خواب رییس جمهور آشفته گردد!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:16 توسط شكور نظري | |

 

برای من، این شعر و کارهای دیگر این انسان بزرگ و دردمند (هیوز) که از رنج، آرمان و اندیشه جاودان انسانی حکایتگر است؛ همیشه الهام بخش بوده است. این شعر او را، بهانهی بروزکردن فضای این خانه میکنم که بیربط به وضعیت و فضای موجود در کشورمان هم نیست. تابعد...

  

  

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!


بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود.


بگذارید پیشاهنگ دشت شود


و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.


این وطن هرگز برای من وطن نبود.


بگذارید این وطن رؤیایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش

داشتهاند.


بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود


سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشاندهند نه

ستمگران اسبابچینی کنند


تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.


این وطن هرگز برای من وطن نبود.


آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را

با تاجگل ساختگی وطنپرستی نمیآرایند.


اما فرصت و امکان واقعی برای همهکس هست، زندگی آزاداست


و برابری در هواییست که استنشاق میکنیم.


در این «سرزمین آزادگان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده

است نه آزادی


بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟


کیستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر میشود؟


سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،


سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،


سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،


مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام


اما چیزی جز همان تمهید لعنتی دیرین به نصیب نبردهام


که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.


من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام


در زنجیرهی بیپایان دیرینهسال


سود، قدرت، استفاده،


قاپیدن زمین، قاپیدن زر،


قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،


کار انسانها، مزد آنان،


و تصاحب همهچیزی به فرمان آز و طمع.


من کشاورزم ــ بندهی خاک ــ


کارگرم، زرخرید ماشین.


سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.


من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،


که با وجود آن رؤیا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.


هنوز امروز درماندهام. ــ آه، ای پیشاهنگان!


من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،


بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.


با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن


در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم


بنیادیترین آرزومان را در رؤیای خود پروردم،


رؤیایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین


که جسارت پرتوان آن هنوز سرود میخواند


در هرآجر و هرسنگ و در هرشیار شخمی که این وطن را

سرزمینی کرده که هم اکنون هست.


آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را


به جست وجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم



من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و دشتهای لهستان


و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم


از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم


و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.


آزادگان؟


یک رؤیا ــ


رؤیایی که فرامیخواندم هنوز امّا


آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود


ــ سرزمینی که هنوز آن چه میبایست بشود نشدهاست و باید

 بشود! ــ


سرزمینی که در آن هرانسانی آزاد باشد.


سرزمینی که از آن من است.


ــ از آن بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،


که این وطن را وطن کردند،


که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،


در ریختگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان


بار دیگر باید رؤیای پرتوان ما را بازگرداند.


آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید


پولاد آزادی زنگار ندارد.


آه، آری!


آشکارا میگویم،


این وطن برای من هرگز وطن نبود،


با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!


رؤیای آن


همچون بذری جاودانه


در اعماق جان من نهفته است.


ما مردم میباید


سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،


کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:


همهجا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ


و بار دیگر وطن را بسازیم.

 

(لنگستون هیوز ـ شاملو)

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:33 توسط شكور نظري | |

 

ماییم و آسمان و خیال رهاشدن

ماییم پشت یک در درحال واشدن

 

سارا، صدای نبض زمین است گوشکن!

گفتم بهار... آه کشیدی که تا شدن

 

آری، گذشت دور مس و آهن و فریب؛

ماییم و آب و آینهها و طلاشدن

 

ماییم و آن سکوت هزاره که این چنینـ

یابیده است باز مجال صداشدن

 

***

 

اکنون در آستانهی پرواز، آی عشق!

حالی بده دوباره به بال رهاشدن

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:13 توسط شكور نظري | |

دورتر از ستارهی قطبی که نیستی

                              پنجره را یارای رصدت نباشد

هرکجای این خاک محزون سترون که باشی

نگاههایمان

در نقطهای به هم میرسند:

شبانه، تماشای ماه را فراموش مکن!       

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:6 توسط شكور نظري | |
این هم نوشته دیگری از دوست ارجمندم علی امیری بر"خیابانهای سرگردان"

                         امتناع شعر

علی امیری

 

(نگاهی به "خیابانهای سرگردان" مجموعه شعر عبدالشکور نظری)

 

"خیابانهای سرگردان" مجموعه شعر عبدالشکور نظری است. این مجموعه را می توان نمونه ای از شعر معاصر افغانستان دانست. بنابراین، هرگونه حکم در مورد این مجموعه و اشعار عبدالشکور نظری، به نحوی می تواند قابل تعمیم به دیگران نیز باشد.

اگر می گویم این مجموعه نمونه کامل شعر معاصر است؛ از آن رو است که برخی از چهره های پیشگام شعر معاصر اکنون دیری است که یا در خاک خفته اند( امثال قهار عاصی، رازق فانی، عبدالرحمان پژواک، لیلا صراحت روشنی و...) و یا هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش به کنج و گوشه ای نشسته اند. واصف باختری که در کنار فرزانگی خویش، به زبان و تجربه تازه ای در شعر دست یافته بود، اکنون دوران "غربت غربی" خویش را تجربه می کند. ابوطالب مظفری نیز بعد از "دمبوره نامه" گویی دچار افول نا بهنگام شد. کاظمی کاظمی نیز" پیاده آمده بودم..." را شناسنامه شعری خود کرد. آخرین دیوانگی های شریف سعیدی را در "دیوانگی" دیدیم. فضل الله قدسی گویا از آسمان شعر به زمین معیشت هبوت کرد و محمد عزیزی نیز، آخرین بار در رنج نامه ای چون "مه نو" ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو بست و...

و از این ها که بگذریم  که همه پیشگام و پیشاهنگ بودند، به نسل عبدالشکور نظری می رسیم. نسلی که جوان نشده پیر شده است. نسل فرسوده و رنجور و خسته و بی رمق. این نسل در تاریکی دست و پا می زند. گه و بیگاه جیغ و فریادی می کشد اما صدای شکسته شان بی آن که به مقصدی برسد، در فضای آکنده از دود و دم و مه و تاریکی محو می شود. قمبرعلی تابش، ضیا قاسمی، بشر رحیمی، الیاس علوی، صادق دهقان، زهرا حسین زاده، و...علم برداران این قافله لنگ اند.

کار محدود و معدود این مجموعه نشان از بن بست شعر دارد. "خیابانهای سرگردان" عبدالشکور نظری نشان می دهد که شعر دیگر پیغام سروش نیست. بشارت فردا و عالم آینده در آن نمی گنجد. شعر حتا نشانی از وضعیت بشری نیز نمی دهد. مظهر نکبت و فلاکت بشر نیست.

 

 بلکه شعر معاصر نشانه امتناع شعر است. نشانه امتناع هرگونه تجربه ای در حوزه زبان است. شاعر روزگار ما، از جمله نظری گویی اکنون تمام زور و توان خود را به کار می اندازد تا امتناع شعر را به اثبات برساند. با قرائت نشانه شناسانه شعر معاصر  می توانیم سوژه پنهان اما ناگفته شعر معاصر را کشف کنیم. سوژه اصلی شعر معاصر که هرگز به آن اشاره نمی کند اما، با زبان بی زبانی آن را فریاد می کند"امر محال" است. پیام شعر امروز این است: شعر محال است.

عبدالشکور نظری در مجموعه "خیابانهای سرگردان" تاحدی به این زبان صراحت داده است. کم کم به شکست شعر پی برده است اما گویی هنوز شهامت آن را نداشته است که رسالت اعلام این شکست را بر عهده گیرد. شعر "فصل بی گنجشک" نمونه جالبی از این بیان درماندگی است:

ولی برای پرنده شدن دگر دیر است

پرنده خود هدف "یک رها شده تیر" است

نماده فرصت شعر و پرندگی کردن

که شهر با نفس تنگ خویش درگیر است

خیال پنجره ها راحت است از دیدن

و پای صبح فرومانده در شب قیر است

درخت مانده و این فصل های بی گنجشک

چقدر آینه از بودن خودش سیر است

چقدر سهم من از زندگی فقط رؤیاست

چقدر قسمت شهر از بهار تصویر است

تو نیستی و" در باز مانده" ام شب و روز

چقدر سهم من از تو همیشه تأخیر است

زبان شعر چندان پخته و پرداخته نیست. و در پایان حتا تظاهر به شاعری و عشق و غم غربت هم وجود دارد اما شاعر خود می داند  که هیچ عشقی و هیچ "تویی" در کارنیست تا سهم شاعر از آن یا او تأخیر باشد. او به شاعری تظاهر می کند تا از امر محال که همان "امتناع شعر" باشد، پرهیز کند. سوژه پنهان؛ یعنی امر محال، بدین گونه خود را در ورای هر شعری نشان می دهد. به سایر اشعار این مجموعه توجه کنید: "ماه نیست"، "شکستگی"، "رود یخ زده"، "غروب" و... و از همه مهمتر عنوان مجموعه: خیابان های سرگردان.

 "شاعران در زمانه عسرت به چه کار می آیند؟"

نمی دانم چند سالی است که من این پرسش هولدرلین شاعر آلمانی قرن نوزدهم را شنیده و یا در جایی خوانده ام اما با این که من پهنا و ژرفای این پرسش را درک نمی کنم، این پرسش سخت در ذهن و ضمیرم چسپیده است و من در مواجهه با هر شعری و هردیوان و دفتری، همواره از خود می پرسم که شاعران در زمانه عسرت به چه کار می آیند؟

هولدرلین دوست هگل فیلسوف بود. آپولو او را زد و مبتلا به جنون شد و مرد. من نمی دانم که پاسخ او به این پرسش چه بود، اما گمان می کنم که او به دشواری شعر نظر داشت. دوران عسرت، دورانی است که در آن شاعری دشوار باشد و شاعر دچار غربت و تنهایی گردد.

من ـ اماـ زمانه عسرت را زمانه شر می دانم و از شاعر انتظار شهادت بر شر زمانه را دارم. شهادت بر شر زمانه بدون شراکت در شر آن؛ پاسخ من به این پرسش است.

می توان به شعر چند گونه و چند نوع نگاه داشت؛ می توان چونان گذشته ها خوشخیال بود و نقد شعر نوشت و از وزن و الفاظ  و قوافی صحبت به میان آورد. می توان چون اغلب امروزی ها روشنفکر بود و از تجربه و پیام در شعر سخن گفت و از نوآوری زبانی و ساختار شکنی دم زد. می توان از هایکو حرف زد و از شعر نو و نیمایی و سپید، داستان ها به میان آورد. اما آیا می توان با چشم هیولانی، وحشت زده و در عین حال بی حذف از دهشت و ترس، شعر امروز را چونان مظهر شکست شعر در نظر گرفت؛ آیا می توان به امر محال اندیشید و از امتناع شعر سخن گفت؟

من خواسته ام "خیابانهای سرگردان" را چونان مظهر و نشانه بنگرم. من در این نشانه، شکست شعر و نه شاعر را دیده ام. شکست شعر وصف الحال شاعر نیست. بل آینه روزگار ماست. شاعری که از این روزگار نمی تواند بگذرد، آگر آینه صفت روزگار خود را بازتاب ندهد چه کند؟ گویی برخی طبل این شکست را وقت ها پیش به صدا در آورده بود، اما در گوش های خودشیفته ما اثر نکرد:

مردم چه کنم آینگی خصلت من بود

ناچار، بران صورت موجود نوشتم

 

با آرزوی موفقیت در جسارت، برای عبدالشکور نظری.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:46 توسط شكور نظري | |

یاد آوری:

این یادداشت کوتاه از دوست ارجمندم علی امیری است که در برخورد اول، بر مجموعه های "خیابان های سرگردان" و "شب که از پوست مان گذشت" نگاشته است. به نظرم جالب و تأمل بر انگیز رسید. با سپاسگزاری از او این جا گذاشته می شود. 

 

علی امیری

 تقدیم به لطف این دو دوست عزیز

 

"شاعران در زمانه عسرت به چه کار می آیند؟"

نمی دانم چند سالی است که من این پرسش هولدرلین شاعر آلمانی قرن نوزدهم را شنیده و یا در جایی خوانده ام اما با این که من پهنا و ژرفای این پرسش را درک نمی کنم؛ این پرسش سخت در ذهن و ضمیرم چسپیده است و من در مواجهه با هر شعری و هردیوان و دفتری، همواره از خود می پرسم که شاعران در زمانه عسرت به چه کار می آیند؟

هولدرلین، دوست هگل فیلسوف بود. آپولو او را زد و مبتلا به جنون شد و مرد. من نمی دانم که پاسخ او به این پرسش چه بود، اما گمان می کنم که او به دشواری شعر نظر داشت. دوران عسرت، دورانی است که در آن شاعری دشوار باشد و شاعر دچار غربت و تنهایی گردد.

من ـ اما ـ زمانه عسرت را زمانه شر می دانم و از شاعر انتظار شهادت بر شر زمانه را دارم. شهادت بر شر زمانه بدون شرکت در شر آن، پاسخ من به این پرسش است.

*   *   * 

در خلال هفته جاری و اواخر هفته گذشته دو هدیه گران بها دریافت کردم: دو دفترشعر از دو دوست گرامی، صادق دهقان و عبدالشکور نظری. مجموعه دهقان شعر نو است و مجموعه نظری مرکب از غزل و سپید. عنوان دفتر دهقان "شب که از پوست مان گذشت" است که تأمل برانگیز است و من هنوز معنای آن را نمی دانم. و عنوان دفتر شعر نظری "خیابان های سرگردان" است که تعبیر نسبتا مألوف و متعارف است. با خواندن این دو مجموعه همان پرسش هولدرلینی یکبار دیگر در ذهنم تجدید شد" شاعران در زمانه عسرت به چه کار آیند؟

اشاره به دشواری های زمانه در این شعرها وجود دارد اما نمی توان نشانه شهادت بر شر زمان را در این مجموعه ها بازیافت. نظری از نابودی "فرصت شعر و پرندگی" و درگیری "شهر با نفس تنگ خویش" سخن گفته است و دهقان از "لبخند گودال ها بر روی رهگذران سحرگاه" و این که "هنوز خسوف قانون این دیار است" یاد کرده است. و بیشتر از این، این دو مجموعه نه نکبت امروز را روایت می کند و نه امیدی از فرداهای هرچند دور را می دهد. من این دو گرامی را بیشتر از این می خواهم و از جمله آرزومندم که شریک دلهره ای باشد که در پرسش شاعر آلمانی وجود دارد: شاعران در زمانه عسرت…؟

 

کبوتر جان تو را در اوج می خواهم ـ در آن اوجی که اوج اوج های اوج گیران است.

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:22 توسط شكور نظري | |
 

یاد آوری:

با سپاسگزاری از هفته نامه مشارکت و دوست ارجمندم محمود جان، نقد او را این جا می گذارم. با این توضیح که طرح جلد از طراح و هنرمند بنام عراقی، باسم الرسام است که با تأسف در شناسنامه ـ به هردلیل ـ به نام وحید عباسی عزیز، درج شده است.

 

 محمود جعفری

 

نام كتاب: خيابان هاي سرگردان

شاعر: عبدالشكور نظري

ويرايش و صفحه آرايي: محمد كاظم كاظمي

طرح جلد: باسم الرسام

چاپ اول: ۱۳۸۷

ناشر: ابراهيم شريعتي افغانستاني

شمارگان: ۱۰۰۰

"خيابان هاي سرگردان" نخستين مجموعه شعر عبدالشكور نظري است كه در ۱۳۴ صفحه انتشار يافته است. اين دفتر۴۴عنوان غزل و ۱۳ عنوان شعر سپيد را در خود جاي داده است. طرح جلد دلكشي دارد و صفحه آرايي دقيق روي آن انجام گرفته است.

اگر چشم از ظاهر كتاب فروگیريم و خويش را در محتوا و متن شناور سازيم، آنچه از تلاش "خوانش" كماييِ دست مان مي گردد دو گوهره است كه به اين دو نام، نشان مي يابد:

الف. حيات خلوت شاعر

وقتي "خيابان هاي سرگردان" را مرور مي كنيم، از كوچه و پس كوچه هاي كلام مي گذريم، هياهوي كلمات را درمي شكافيم، حتا محتويات سخن را در غربالي "ميده بيز" مي كنيم و به پایگاه اصلي شاعر مي رسيم، شاعر را مي بينيم كه در"حيات خلوت" خود پروبال مي زند. آنچه حيات خلوت او را مملو ساخته و روايت مي كند، اين سه چهره است:

۱- من: اين "من" همان "خود" شاعر است. مني است كه پريشاني در پيشاني اش موج مي زند. غم زيستن و غم نان خوابش را گرفته و جهانِ جانش را زندان تن ساخته است. "منِ" شاعر، مسافر سرگرداني است كه هيچ گاه آرام ندارد. همواره در پي چيزي مي گردد. "انتظارِ" كسي را مي كشد. اشتياق "وصل" بال پروازش مي دهد ولي دست ناپيدايي – كه "انفصال" را دو چند مي سازد- او را مي شكند و باز در "اميد" و "انتظارِ" تازه، استخوان هاي تنش را درهم پيوندد. پس "منِ" شاعر "منِ" منتظر، "منِ" پريشان و "منِ" آواره است.

۲ـ تو: "تو" همان مخاطب اصليِ شاعر است كه در تمام مجموعة "خيابان هاي سرگردان" به دنبالش مي دود. او را گم كرده است. نه در"خود" مي بيند و نه در " بيرون" از "خود". جست و جوي بيهوده را تكرار مي كند. دست دعا به طلب وصل او فراز مي آورد اما هيچ دستي به دستياري اش فرو نمي آيد. او (تو) از منظر شاعر غايب است. حتا شاعر، او (تو) را دقيقاً نمي شناسد وهيچ ردّ پايي از او(تو) را نشان خواننده نمي دهد تا خواننده نيز بداند كه اين "تو" كيست؟ "تويي" نفس است يا "تويي" كه شاعر به او ايمل مي فرستد؟ "تويي" شاعر، يك "بانو" است يا "تويي" كه در "خودش" گم شده است. واژه ها گنگ و نارسايند. ما را "نشاني" نمي دهند. جز يك شعرِ" ايمل"، شعر هاي ديگر ساكتند.

۳ـ ما: منظور از "ما" جهاني است كه شاعر در آن شب و روزش را آب و نمك مي سازد. براي درك و دريافت جهان واقعي شاعر بايد از معبر كلمات عبور كنيم. كلمه هايي چون فقر، سرگرداني، گِل آلودگي، رنج و دور باطل، واژه هايي اند كه سيماي جهان بيني شاعر را درخود انعكاس مي دهند. خواننده با نگاه كنجكاوانة خود، تمام هستي فكري شاعر را مي شكافد و زندگي او را در ميان انبوهي از اين گونه پوسته ها در مي يابد. زندگي شاعر در "خيابان هاي سرگردان" به همين نقاط كليدي ( يعني فقر، رنج و گل آلودگي عالم) ختم مي شود. چيزي فراتر از اين، در"حيات خلوت" شاعرنمي توانيم پيدا كنيم. در نظرگاه شاعر، زندگي هنوز يك سؤال بزرگ است. دور باطلي است كه مانند تار هاي عنكبوت به دور انسان ها تنيده است. به باور او، زمين جز حكايت برف و بوران و شب، روايت ديگري ندارد. زمين تنها مدفني است كه جنازه هاي "رود" و انسان را در خود پنهان كرده است:

چراغ در گذر بادها نياسوده است

زمين حكايت بوران و برف و شب بوده است

زمين پست و بلند از چه مي تواند گفت؟

زمين كه مدفن هرچه جاده و رود است

چه دست و پا بزنم در كوير بودن خود

كه آب نيست، اگر هست هم، گل آلود است( ص ۳۳)

ب. شن هاي ساحل

اگر چشم از شناسه هاي دروني شاعر برگردانيم و جانب شناسه هاي شعري "خيابان هاي سرگردان" رو نماييم، به شاخصه هاي چندي برمي خوريم كه عمده ترين آن ها اين هاست:

۱ـ وحدت شكلي: برخورد شاعر با زبان، برخورد ثانوي است. شاعر براي ايجاد زبان جديد، سعي وكمالش را پيش قدم نكرده است. همة همّ او در بيان " خود" محصور گرديده است. به همين جهت در تمام "خيابان هاي سرگردان" يك نوع فضا مي بينيم. هرجا پا بگذاريم با آسمان يك رنگ مواجه مي شويم. از "تنوع" خبري نيست. يكدستي سراسر شعر هاي كلاسيك اين مجموعه را (جز يكي دو غزل) در بر گرفته است. چند قافيه و رديف تازه هم نتوانسته بر ساختار دروني شعر اثر گذار باشد. شايد اين همه، از فضاي ذهني واحد شاعر سرچشمه گرفته باشد چه اين كه نگاه روان شناسانه به پديده هاي ذهني شاعر، ما را به اين ادعاي مان رهنمون مي سازد.

۲ـ تنگناي واژگاني: زندگي شاعر در خطوط مشخصي انجام مي يابد. سقفي كه شاعر زير آن، بستر انداخته است، محدود و بسته مي باشد. چار سوي باز، براي پروازِ بيش تر ندارد. از اين رو عصاي دست او تنها اين كلماتند كه از آغاز تا پايان تكرار مي شوند: آيينه، قفس، ماه، باغ، پنجره، رود، گنجشك، شكوفه، زمين، دريا، اسپ. زندگي او با واژه هاي مشخص، موجب شده است تا فضاي دروني و شكل ذهني شعر نيز در يك درِ بسته ختم شود.

۳ـ موسيقي مطنطن: واژه اي را كه شاعر عصاي دست خود ساخته از لحاظ موسيقايي قابل توجه است. كلمات با آواهايي درشت خود كنار هم نشسته اند. مانند شن هاي ساحلي كه بي خبر از خويش رفتار آرام دريا را تماشا مي كنند، يا دانه هاي تسبيح كه در نخي نظم خود را مي سرايند. واژه ها در سروده هاي نظري نيز رفتار اين گونه باهم دارند؛ درشت و آرام، در كنارهم قرار گرفته اند و حركت شتر واري را به زبان شعر تقديم كرده اند.

۴ـ نبود كشف شاعرانه: دريك پويش طولاني، به هيچ گونه كشف شاعرانه برنمي خوريم. خيابان همچنان بدون دغدغة خاطر مسير خويش را مي پيمايد. كنجكاوي ما در يافتن كشف و شهود شاعرانه بي نتيجه است. چون شاعر در پي املاي چنين كشف و شهودي نيست. شعر او اساساً ثروت انديشة اوست. و وي به دنبال اين نبوده تا در اقيانوس بي كران طبيعت به شناوري بپردازد. شاعر از تخيل ساده استفاده كرده و پله هاي معنا را در نورديده است. لذا خواننده باخيال نيرومند شاعرانه رو به رو نمي شود بلكه به هرچه چشمش مي افتد، انديشه هاي شيء شدة شاعرند.

۵ـ در پايان كتاب ۱۳ عنوان شعر سپيد نيز آمده است. يكي دو تاي آن ها به "طرح" بيش تر مي ماند تا به شعر سپيد از نوع شاملو. از آن جايي كه مجال پرواز در شعر سپيد فراخ تر است، شاعر نيز با دست باز تر به تجلي بخشيدن انديشه هاي خود پرداخته است. برخلاف غزل كه درخود غطه ور بود، در اينجا به خيابان مي آيد و اندكي ديگر گرا مي شود. "جمع" را بر "فرد" ترجيح مي دهد و آدم هاي جامعه اش را تعريف مي كند. شاعر درشعر سپيد ميدان تاخت خود را دامن دراز تر مي بيند لذا به تصوير هاي باز رو مي آورد و پرواي حشو و اضافات را ندارد و از عنصر تكرار و بازي هاي زباني به سود آهنگين كردن سروده هاي خود كمك مي گيرد.

پايانه:

با تمام اوصاف ياد شده، "خيابان هاي سرگردان" مجموعه شعري است موفق و "متفاوت". با اين كه درنگاه تاريخي، در يك مرحلة پيش تر قرار مي گيرد اما ويژگي هاي رفتاري اين دفتر- چنانچه به برخي از آن ها اشاره شد- شعر "نظري" را نسبت به ديگر شاعران همقطار خودش متفاوت نشان مي دهد.

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:14 توسط شكور نظري | |

 

پرسان

پرسان

که هیچیک نمی شناسندم

از سنگ و چوبت آمده ام

دستانت ـ آیا ـ دستان غریب مرا خواهد فهمید؟

پستان هایت را ـ معشوق، مادر ـ

محرم دستان ناتمام من ـ آیا ـ خواهی یافت؟

چه بگویم؟

اگر ـ به تکرار ـ

چادر از سرت باز گرفته اند و

حجاب عفتت را به بادها داده اند

اگر ـ به تکرار ـ

سینه مهربانت را شکافته اند و

گنجینه قرون؛ قلبت را!

                       به تاراج برده اند.

مرا که مهر مادرانه ات

جز از داستان ها وقاموس ها در یاد نیست

که دستان مأیوست ـ هرگز!ـ

گهواره آرامش مرا تکان نتوانست داد

مرا که آوارگی

    خاک های بی شماری

که اکنون ترجمان غربت مکرر من است

بر سر و رویم کرده است

آیا باز خواهی شناخت؟

ای که تکه ای از خاک تو برای من نیست تا که بر سرم کنم

برای من نیست

            از زمینت پا گذاره ای

و از آسمانت نیز

             ستاره ای!

*****

پرسان

پرسان

که هیچیک نمی شناسندم

از سنگ و چوبت آمده ام

کاش"خاطره"بود، بی گمان می شناختم

گربه دیوانه ام را می گویم!

 

فقط همین

 

مرا ـ به فرض ـ که با ماه همنشین خواهند

مرا ـ به فرض ـ که خود، ماه برجبین خواهند

 

به فرض، هرچه ستاره ست مال من باشد

به فرض، جای مرا جنت برین خواهند

 

نه! برتر از همه هرچه هستِ من خوانند

برایم از همه چیز آنچه بهترین خواهند

 

و یا که مالک خورشید و ماه من باشم

و یا ـ به فرض بگو!ـ شهریار چین خواهند

 

چه سود بی تو ـ ولی ـ نازنین من، آنک؟

برای من که چنانم و یا چنین خواهند

 

تو خود...خود آن همه ای من فقط تو را خواهم

چه بهتر آن که برایم فقط همین، خواهند

         

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:47 توسط شكور نظري | |

 

دست های من تا دست های مهربان تو

از دره ها و دریاها گذر کرده است

چون آفتاب

که از قاره ها و اقیانوس ها

من از شکاف دندان های کوسه ها

                           عبور کرده ام

اکنون ترا

جزیره بعید متروک

                   باز یافته ام

آفتاب و باران، خاک را بارور می کند

دست های من دست های تو را

من و تو ـ ما ـ

همچنان که تمام رودهای جهان

امتداد خواهیم یافت

بهار و پرندگان به جزیزه باز خواهند گشت.

می دانم!

تو سرانجام مرا باز خواهی شناخت

همچنان که خاک تشنه

                     باران را

و معشوق دچار فراموشی شده

                         عاشقش را.

 

چند تا طرح یا هرانچه نامش می دهید، به استقبال زمستان!

 

برف

سنگین می بارد

گنجشک ها به کاهدان زده اند

گربه ها جشن گرفته اند.

//

زمستان

مزرعه دوردست

آدمک تنها به بهار و پرندگان می اندیشد.

//

زمستان 

شمعدانی ها گل داده اند

بیرون از پنجره

درختان بادام، بهار و تابستان را از یاد برده اند.

//

زمستان

اگر شمعدانی ها نبود

خورشید در چارچوب پنجره

               یخ می بست.

//

زمستان

آتش حرف از جهنم نمی زند.

//

پاتوق دانشجویی

هر روز

نوشیدن قهوه چشم های تو

                    دلپذیر است

کاش این میز در میان نبود.

//

برف

همه جا را سپید پوش کرده است

لبخند های تو همه جا

عطر بهارنارنج می پراکند.

//

پالیز

شبانگاه

پیرمرد با تفنگی در کمین

روباه آرزو می کند ماه بر نیاید.

//

کودک

دوان در پی بادبادک رها شده

پیرمرد نگران و آرزومند

که زمین نخورد

که کاش جای او بود.

//

کابل

ویرانه پس از جنگ

باد

دفتر خاطرات بر جای مانده

               بر لبه تاقچه را

                 ورق می زند.
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:8 توسط شكور نظري | |

 

ولی، برای پرنده شدن دگر دیر است

پرنده خود، هدف"یک رها شده تیر" است

 

نمانده فرصت شعر و پرندگی کردن

که شهر با نفس تنگ خویش درگیر است

 

خیال پنجره ها راحت است از دیدن

و پای صبح، فرومانده در شب قیر است

 

درخت مانده و این فصل های بی گنجشک

چه قدر آینه از بودن خودش سیر است

 

چه قدر سهم من از زندگی فقط رؤیاست

چه قدر قسمت شهر از بهار تصویر است

 

تو نیستی و"در باز مانده"ام شب و روز

چه قدر سهم من از تو همیشه تأخیر است

 

پیاده روها

 

کوچه کوچه

              برای تو

خیابان خیابان

زیر پا گذاشه ام

                 خود را

از پیاده روها

ازسنگفرش های شکسته بپرس

از این همه آدم که می بینم

                              ـ اما ـ

                                یکی تو نیستی!

من به جستجوی آبی چشم های تو معتادم

شهر به همین هوای آلوده

وخیابان های سرگردان

                        به آوارگی من 

                                    معتادند.

باری،

تو فرجام هرچه که خیابانی

وهرچه که خیابان بی پایان

سرنوشت من است!

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 9:7 توسط شكور نظري | |